ذکر مصائب امیرالمومنین (ع)


امروز، روز عزاى امیرالمؤمنین است. من چند جمله‌‌‌‌‌اى درباره‌‌‌‌‌ى مصیبت آن بزرگوار عرض بکنم. مثل دیشبى، امیرالمؤمنین از دنیا رفت. در فاصله‌‌‌‌‌ى این دو روز یا دو شب – از سحر نوزدهم که امیرالمؤمنین به دست آن ملعون ضربت خوردند تا شب بیست و یکم – چند تا حادثه‌‌‌‌‌ى درس‌‌‌‌‌آموز اتفاق افتاد:

یکى در همان لحظه‌‌‌‌‌ى اول بود. وقتى ضربت را این دشمنِ خدا بر امیرالمؤمنین وارد کرد، در روایت دارد که حضرت هیچ آه و ناله‌‌‌‌‌اى نکردند؛ اظهار دردى نکردند. تنها چیزى که حضرت فرمودند، این بود: «بسم اللَّه و باللَّه و فى سبیل اللَّه، فزت و ربّ الکعبه»؛(۱۲) به خداى کعبه سوگند که من رستگار شدم. بعد هم امام حسن مجتبى (علیه‌‌‌‌‌السّلام) آمد سر آن بزرگوار را در دامان گرفت. روایت دارد که خون از سر مبارکش میریخت و محاسن مبارکش خونین شده بود. امام حسن همانطور نگاه میکرد به صورت پدر، گریه چشمان امام حسن را پر اشک کرد؛ اشک از چشم امام حسن یک قطره‌‌‌‌‌اى افتاد روى صورت امیرالمؤمنین. حضرت چشم را باز کردند، گفتند: حسنم! گریه میکنى؟ گریه نکن؛ من در این لحظه در حضور جماعتى هستم که اینها به من سلام میکنند؛ کسانى در اینجا هستند – در همان لحظه‌‌‌‌‌ى اول؛ اینى که نقل شده است از حضرت – فرمود: پیغمبر اینجاست، فاطمه‌‌‌‌‌ى زهرا اینجاست. بعد حضرت را برداشتند – بعد از اینکه امام حسن (علیه‌‌‌‌‌السّلام) نماز را در مسجد خواندند، حضرت هم نشسته نماز خواندند. راوى میگوید که حضرت گاهى متمایل میشد به یک طرفى که بیفتد، گاهى خودش را نگه میداشت – و بالاخره به طرف منزل حرکت دادند و بردند. اصحاب شنیدند آن صدائى را که: «تهدّمت واللَّه ارکان الهدى … قتل علىّ المرتضى».(۱۳) این صدا را همه‌‌‌‌‌ى اهل کوفه شنیدند، ریختند طرف مسجد؛ غوغائى به پا شد. راوى میگوید: مثل روز وفات پیغمبر در کوفه، ضجه و گریه بلند شد؛ آن شهر بزرگ کوفه یکپارچه مصیبت و حزن و اندوه بود. حضرت را مى‌‌‌‌‌آوردند؛ امام حسین (علیه‌‌‌‌‌السّلام) آمد نزدیک. در این روایت دارد که اینقدر حضرت در همین مدت کوتاه گریه کرده بودند که پلکهاى حضرت مجروح شده بود. امیرالمؤمنین چشمش افتاد به امام حسین، گفت: حسین من گریه نکن، صبر داشته باشید، صبر کنید؛ اینها چیزى نیست، این حوادث میگذرد. امام حسین را هم تسلا داد.

حضرت را آوردند داخل منزل، بردند در مصلاى حضرت؛ آنجائى که حضرت در خانه در آنجا نماز میخواندند. فرمود: من را آنجا ببرید. آنجا براى حضرت بسترى گستردند. حضرت را آنجا گذاشتند. اینجا دختران امیرالمؤمنین آمدند؛ زینب و ام‌‌‌‌‌کلثوم آمدند، نشستند پهلوى حضرت، بنا کردند اشک ریختن. امیرالمؤمنین آنجائى که امام حسن گریه کرد، امام حسن را نصیحت کردند و تسلا دادند؛ آنجائى که امام حسین گریه میکرد، حضرت تسلا دادند، گفتند صبر کن؛ اما اینجا اشک دخترها را تحمل نکردند؛ میگوید: حضرت هم شروع کرد به هاى‌‌‌‌‌هاى گریه کردن. یا امیرالمؤمنین! گریه‌‌‌‌‌ى زینبت را اینجا نتوانستى تحمل کنى، اگر در روز عاشورا میدیدى چگونه زینبت اشک میریزد و نوحه‌‌‌‌‌‌سرائى میکند، چه میکردى؟

ابوحمزه‌‌‌‌‌ى ثمالى نقل میکند از حبیب‌‌‌‌‌بن‌‌‌‌‌عمرو که میگوید: در آن ساعات آخر، در همان شب بیست و یکم، رفتم دیدن امیرالمؤمنین، دیدم یکى از دختران آن حضرت هم در آنجاست؛ آن دختر اشک میریخت، من هم گریه‌‌‌‌‌ام گرفت، بنا کردم گریه کردن؛ مردم هم بیرون اتاق بودند، صداى گریه‌‌‌‌‌ى این دختر را که شنیدند، آنها هم بنا کردند گریه کردن. امیرالمؤمنین چشم باز کرد، گفت: اگر آنچه را که من مى‌‌‌‌‌بینم، شما هم میدیدید، شما هم گریه نمیکردید. عرض کردم یا امیرالمؤمنین مگر شما چه مى‌‌‌‌‌بینید؟ گفت: من ملائکه‌‌‌‌‌ى خدا را مى‌‌‌‌‌بینم، فرشتگان آسمانها را مى‌‌‌‌‌بینم، همه‌‌‌‌‌ى انبیاء و مرسلین را مى‌‌‌‌‌بینم که صف کشیدند، به من سلام میکنند و به من خوشامد میگویند. و پیغمبر را مى‌‌‌‌‌بینم که پهلوى من نشسته است، اظهار میکنند که بیا على جان، زودتر بیا. میگوید: من اشک ریختم، بعد بلند شدم، هنوز از منزل خارج نشده بودم که از صداى فریاد خانواده، احساس کردم که على از دنیا رفت.

صلّى اللَّه علیک یا امیرالمؤمنین، صلّى اللَّه علیک یا امیرالمؤمنین، صلّى اللَّه علیک یا امیرالمؤمنین. نسئلک اللّهمّ و ندعوک باسمک العظیم الاعظم الأعزّ الأجلّ الأکرم یا اللَّه…

بازدید: 1,643
نظر خود را ثبت کنید
نام و نام خانوادگی (لازم)

آدرس ایمیل (نمایش داده نمیشود) (لازم)
آدرس وبسایت :

متن و پیام شما :